بدون عنوان
سلام من و علی از روز بعد از عید غدیر تهرانیم البته این بار با بابای علی اومدیم روز عید بود ساعت 12 که خبر دادند بلیط قطار واسه ساعت 2 هست ما هم که ترسیدیم دیگه بلیط نباشه زود اوکی دادیم و برای اولین بار به ناچار علی جون با قطار مسافرت کرد البته بابای علی خیلی دنبال بلیط هواپیما بود ولی به دلیل مصادف شدن با عید پیدا نمیشد یکشنبه شب 6 آبان ساعت 2 نیمه شب خاله روح انگیز به اتفاق همسرش از مکه مشرف شدند علی جون از صبح تا شب اون روز فقط مامانشو اذیت کرد و نق نق..... بابایی 1 هفته پیش ما موند و بعد ما تنها تهران موندیم ا جمعه شب که میشد شب تولد علی جون و بابا و شوهر خاله پریسا عازم رفتن بودند خاله لیلا و روح انگیز سوپرایزی یه تولد کوچولو ...
نویسنده :
مامان
15:18
بدون عنوان
سلام عزیزان من و علی جان از دیروز که اولین شب احیا یعنی نوزدهم ماه رمضان به تهران آمدیم. ساعت یک و نیم ظهر به لطف پدر عزیز علی کوچولو و همسر عزیزم بلیط توسط عمو حسن گرفته شد و ما ساعت پنج تهران بودیم. علی کوچولو حالا واسه خودش مردی شده میشینه بوس میکنه موش میشه و شیرین کاریهایی از این قبیل که دل مامان و باباشو میبره. مامان جون از خدا میخام که همیشه سالم باشی و گل خنده هیچ وقت رو لبات نخشک ه . خدایا پسر عزیزم رو به خودت میسپارم ...
نویسنده :
مامان
15:26
بدون عنوان
سلام پسر عزیزم چند روزی هست که با تلاشهای فراوان توانست چهار دست و پا حرکت کند ولی کنترل کردنش واسه مامان خیلی سخت شده و حالا یکی از تفریحات علی جان اینکه مامان از این اتاق به اون اتاق دنبالش کنه و پسرم خنده کنان و جیغ زنان فرار کنه ولی نمیدونم چرا تفریحاتش از 12 شب به بعد شروع میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز فرداست که من و پسرم برگردیم مشهد پیش بابا . ...
نویسنده :
مامان
15:12
بدون عنوان
از 4 ماهگی غلط میزد ولی از دیروز به انجام این کار اصرار داره به طوری که نیمه شب 2 مرتبه از خواب بیدار شدم و دیدم رو شکم افتاده واقعا شکه شدم! ...
نویسنده :
مامان
22:00
بدون عنوان
سلام امروز علی جون زیاد حالش خوب نیست مامانش خیلی ناراحته فکر کنم چون غذای کمکی میخوره این طور شده خدا کنه بهتر بشه! ...
نویسنده :
مامان
15:52
بدون عنوان
امروز جمعه 30 فروردین 92 علی جون برای اولین بار پای خوشگلشو برد تو دهنش حیف که به محض روشن شدن دوربین کارشو قطع میکنه و به دوربین خیره میشه وگرنه عکسش خیلی هنری میشد! بابا جون چقدر غاشقانه این کاراشو دنبال میکنن ...
نویسنده :
مامان
1:17









